خمار چشم
گفتم عزیز من دل در غمت نشست
گفتم عزیز من دل در غمت نشست
گفتی که بشکند چه کنم من ؟ همین که هست
دل نیست مثل دف که زند دار در کفت
بیداد می کند اگرش وا نهی ز دست
پیرم جوان شوم تو اگر مهربان شوی
خورشید می برد ز سرم برف اگر نشست
باور نمی کنم می شود بی تو مست شد
تنها خمار چشم تو باید که بود مست
آخر خدا نکرده مگر من چه کرده ام ؟
تقصیر من چه بود که بند دلم گسست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.