تیر افسون
گلشن اندیشه را با بوی او
گلشن اندیشه را با بوی او
رونقی دیگر دهم در کوی او
رهگذار وصل را آبی زنیم
اشک دل مژگان من گیسوی او
تیر افسون می رسد بر دل هنوز
دام عشق است و کمان ابروی او
ای گل ار بازار تو بی رونق است
دست خلقت بین و حسن روی او
عاقل از راه ملامت می رود
تا نیفتد در کمند موی او
درد روز فرقتش دارم عیان
تا نهم سر بر سرَ زانوی او
احمد از لطف سواران نسیم
عالمی مجنون شود در کوی او
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.