راز سخن

بیستون

از من نخواه کز دل آزاد بگذرم

از من نخواه کز دل آزاد بگذرم
از بیستون و تیشۀ فرهاد گذرم
دشت سکوت اگرچه که جولانگه من است
شاید سوار مرکب فریاد بگذرم
هرگز نمی شود که سر چار راه فقر
شاد از کنار کودک نا شاد بگذرم
بگذشته ام ز دین خرافات خیز جهل
اما نه از صحیفۀ سجاد بگذرم
مانند گرد باد سرم گیج می رود
از شوره زار عقل چنان باد بگذرم
گنجینۀ عتیقه ترین عشق عالمم
ویرانه ام خوش است از آباد بگذرم
می میرم آفتاب مرا خاک می کند
مثل غبار از گذر یاد بگذرم
بالم شکست باز هوس ، من کبوترم
هرگز نخواه از سر صیاد بگذرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.