راز سخن

نیزۀ فریاد

ای خدا رونق عشق از دل ناشادم رفت

ای خدا رونق عشق از دل ناشادم رفت
من که تاوان دلم را به بتان دادم رفت
بر لبم زمزمه ای مبهم اگر می بینی
رد پای غزلی بود که از یادم رفت
گرچه در خلوت دل ساکن اندیشه شدم
تا فراسوی غزل نیزۀ فریادم رفت
بیستون می شوم از خاطره شیرینت
به تماشای اجل حضرت فرهادم رفت
ابرو روی هم انباشته بودم همه عمر
چونکه از چشم بت صومعه افتادم رفت
قحطی واژه و کمبود غزل واویلا
شور افیون دل از دفتر معتادم رفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.