راز سخن

نهال سحرآمیز

یک تصادف خونین بین عشق و اندیشه

یک تصادف خونین بین عشق و اندیشه
کشته می شود مجنون بیستون شکن تیشه
یک نهال سحرآمیز آمد از خدا شاید
شاخ و برگ آن عرشی در زمین دل ریشه
عقل من پریشان شد هر زمان که عشق آمد
گرچه عقل من سنگی ، عشق من چنان شیشه
با غزال عشق امشب شیر عقل می رانم
با دعای یک جنگل با نیایش بیشه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.