راز سخن

نیستان

او به مهمانی مهتابم برد

او به مهمانی مهتابم برد
به سر آغاز می نابم برد
او مرا نغمه ی سرودن آموخت
گرم لالایی خود خوابم برد
او نیستان مرا آتش زد
کوک دود از تن مضرابم برد
ماورای همه آن سوی سراب
به تماشای گل آبم برد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.