راز سخن

با تخلصِ خونينِ بامداد

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی
بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ
گوش به بانگِ خروسان درسپردم
هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش.
مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال
بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ
به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم
هم از لحظه‌ی نگرانِ میلادِ خویش.
مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که کبکِ خرامان
خنده‌ی غفلت به دامنه سرمی‌داد ــ
به درکشیدنِ جامِ قهقهه همت نهادم
هم از لحظه‌ی گریانِ میلادِ خویش.
مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که درختِ بهارپوش
رختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست ــ
چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم
هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش.
مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که هَزارِ سیاه‌پوش
بر شاخسارِ خزانی ترانه‌ی بدرود ساز می‌کرد ــ
با تخلصِ سُرخِ بامداد به پایان بردم
لحظه‌لحظه‌ی تلخِ انتظارِ خویش.
۲۷ آذر ۱۳۷۶
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.