راز سخن

شامگاهی

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد
که با همه‌ی جمع چه تنها نشسته‌ای!
ــ تنها نشسته‌ام؟
نه
که تنها فارغ از من و از ما نشسته‌ام.
ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد
که چه ویران نشسته‌ای!
ــ ویران؟
ویران نشسته‌ام؟
آری،
و به چشم‌اندازِ امیدآبادِ خویش می‌نگرم.
ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد، که تنها نشسته‌ای
کنارِ دریچه‌ی خُردت.
ــ آسمانِ من
آری
سخت تنگ‌چشمانه به قالب آمد.
ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد، که اندُه‌گنانه نشسته‌ای
کنارِ دریچه‌ی خُردی که بر آفاقِ مغربی می‌گشاید.
ــ من و خورشید را هنوز
امیدِ دیداری هست،
هر چند روزِ من
آری
به پایانِ خویش نزدیک می‌شود.
ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد...
۱۳۴۸
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.