راز سخن

شمارهٔ ۵۱

چشمم که همیشه جوی خون آید از او

چشمم که همیشه جوی خون آید از او
همواره مرا، بخت نگون آید از او
زان ترس بگریم، که خیال رخ تو
با اشک مبادا، که برون آید از او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.