راز سخن

شمارهٔ ۱

ای بمدح تو منتظم کرده

ای بمدح تو منتظم کرده
فکرتم خاطر پریشان را
پس بپای تو دُر فشانده همی
زیور نظم گوهر افشان را
گرچه خامی بود صفت کردن
به ضیا کوکب درخشان را
هیچ سرمایه در نیفزاید
گهری معدن بدخشان را
رونقی بیشتر بکف نشود
بدو پروانه شمع رخشان را
لیکن آخر چو عاشقان وی اند
داد باید جمال ایشان را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.