شمارهٔ ۱۵۰
ای شکار آویز دل فتراک تو
ای شکار آویز دل فتراک تو
روح گردی بربساط پاک تو
آب حیوان با همه باد قبول
بر سر آتش نشست از خاک تو
باز گیرد سر، ز بالین عدم
رفتگان را سر، زبالین پاک تو
صد هزاران جان معصومان دوان
در رکاب طره چالاک تو
مرغ سدره، خویشتن بسمل کند
بر امید صحبت فتراک تو
دل زده خود را، ز حیرت همچوتیر
بر سنان غمزه بی باک تو
عالم دل، جز وی از اقطاع تست
گلشن جان، بعضی از املاک تو
باز گیرد سر، ز بالین عدم
رفتگان را لعل چون تریاک تو
هر دو عالم در قبای هستی اند
بر طفیل خلعت لولاک تو
خوش لبان دارد زمانه لیک نیست
کس بدندان اثیر الاک تو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.