راز سخن

شمارهٔ ۱۳۲

می‌روم از غم عشق تو چنان بی‌خبرم

می‌روم از غم عشق تو چنان بی‌خبرم
که ندانم به کجا یا به چه اندیشه درم
همچو روی تو همه کار من آراسته بود
وه، که چون موی تو اکنون همه زیر و زبرم
تیغ هجران تو گر زخم چنین خواهد زد
هیچ شک نیست کزین واقعه من جان نبرم
این منم کز بر تو دور شدم، شرمم باد
چه کنم، عاجز فرمان قضا و قدرم
بخت، خوش داشت به هر روز، وصال غم تو
تا ز شبهای فراق تو چه آید به سرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.