راز سخن

شمارهٔ ۱۲۳

ره صد رهگذرت میدارم

ره صد رهگذرت میدارم
چشم و دل بر اثرت میدارم
با همه بی خبری، هرچه کنی
لحظه لحظه، خبرت میدارم
تا سگ خویشتنم نامیدی
یزک بام و درت میدارم
در جهان دوستر از جان چه بود
من ازآن، دوست ترت میدارم
نقد کردم، ز رخ گوهر اشک
سر طوق و کمرت میدارم
چون خوری خون دل من بگذار
تا بخون جگرت میدارم
مردم چشم منی، در همه عمر
در حجاب نظرت میدارم
گفتیم خوار همی دار اثیر
خوار بادم اگرت میدارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.