شمارهٔ ۱۱۷
هرغم که دهد عشق تو من خار ندارم
هرغم که دهد عشق تو من خار ندارم
بی تو علم الله که جز این کار ندارم
دور از شب زلفین تو مرگ دل من باد
آنروز، کش از درد تو، تیمار ندارم
از عشق تو خوارم، نه که خود عزم من آنست
من خواری عشق تو، چنین خوار ندارم
از دیده چه شک باشد، اگر خون نفشانم
وز ناله چه عذر آرم اگر، زار ندارم
گوئی که زر خشک همی با مر داری
برگشتم از این یارب زنهار ندارم
هان روی چو زر خواهی هان سنگ و ترازو
در کیسه نه زین باری بسیار ندارم
بل تا چو کمر دست در آرم به میانت
من نیر مسلمانم و زنار ندارم
گفتی که اثیرا قدر این کار نداری
گر راست همی خواهی نهمار ندارم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.