راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱

دلبری دارم که جان می‌خواهد از من، چون کنم

دلبری دارم که جان می‌خواهد از من، چون کنم
از سر جان برنشاید خاست، ای تن، چون کنم
گوهر مهرش چو کان در دل نهان کردم ولیک
با چنین دریای مروارید معدن، چون کنم
چشمِ سوزن کرد بر من عالَم، از بس کافری
ای مسلمانان، وطن در چشمِ سوزن چون کنم
خانه من برد و پس در خانه خود تن بزد
چاره چه، با آن جهان‌آشوبِ تن‌زن، چون کنم
اختیاری نیست داغ درد را لیک از جهان
چون دل مسکین در او کرده است مسکن، چون کنم
یا دل من پیش او دارید تا رحمی کند
یا طریقی پیش من بنهید تا من، چون کنم
تر همی‌آید غزل در شیوه شعر اثیر
کشتگان عشق را زین شیوه شیون چون کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.