راز سخن

شمارهٔ ۸۱

باز دل در عشق رائی میزند

باز دل در عشق رائی میزند
سنگ بر قفل بلائی میزند
از ملامت پشت دستی میخورد
بر سلامت پشت پائی میزند
تاراشکم بسته بر قد چوچنگ
خارج پرده نوائی میزند
زیر من زاراست ترسم بگسلد
زانکه او بر نیم نائی میزند
عذر دارد گر ز من بیگانه شد
راه مهر آشنائی میزند
دست حکم او قوی کن تا بقهر
طبع سرکش را قفائی میزند
مطربی جستی درین نه طاق و بس
گرچه گه گه هوی و هائی میزند
بر سر افتاد از جهان نقد اثیر
هم چنان در کان روائی میزند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.