راز سخن

شمارهٔ ۴۳

وقت بیاید که دور غم به سر آید

وقت بیاید که دور غم به سر آید
صبح وصال از شب امید برآید
عمر عزیز از سر وداع بر آرد
آن دو سه روز فراق هم به سر آید
بر درِ این سخت خفته، صبر کنم صبر
آخر اگر مرده نیست، هم به در آید
بازِ من اکنون که در گریزگَه افتاد
مرغ‌دلی شرط نیست تا به بر آید
هست ز ایام یک نظر طمعم بس
وین قدر ایام را چه در نظر آید؟
سخت بیفتادم از زمانه چه گویم
من نیم آن کس که با زمانه برآید
عمر و مراد، ای عزیز هر دو عزیزند
این بده ار بایدت کزآن خبر آید
تیر بلا کز کمان حادثه بجهد
پوست ندارد مگر که بر جگر آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.