شمارهٔ ۲۹
هنگامه ی خورشید ز رخسار تو بشکست
هنگامه ی خورشید ز رخسار تو بشکست
بازارچه سرو ز رفتار تو بشکست
هر تعبیه لطف که در تازه گلی بود
قدرش زرخ زر تو برتار تو بشکست
هر رونق و ناموس که هر لعل و گهرداشت
با قاعدد لعل گهربار تو بشکست
برچید دکان عقل و بپرداخت وطن صبر
ساز حیل هردو چودرکار تو بشکست
زلف تو ز ما بس که تراش دل و دین کرد
تا تیشه او تیز ز پیکار تو بشکست
بس پرده مصحف که چلیپای تو بدرید
بس حرمت سجاده که زنار تو بشکست
هر کیسه دل طره طرار تو بشکافت
صد لشکر جان غمزه خونخوار تو بشکست
هر کیسه دل طره طرار تو بشکافت
صد لشکر جان غمره خونخوار تو بشکست
بازار بتان تا بکنون داشت رواجی
واکنون که اثیر است خریدار تو شکست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.