راز سخن

شمارهٔ ۵۳

بنشست دلم عمری چون گرد به راه او

بنشست دلم عمری چون گرد به راه او
برخاست به ناکامی می‌ترسم از آه او
دردم چو شود افزون گویم سر خود گیرم
می‌گویم و می‌گیرم در دم سر راه او
دلگیر شدم از جان شاید که کند کاری
یا بخت سیاه من یا چشم سیاه او
گر رنجه شدی از دل اینک تو و اینک وی
ما را ز چه می‌سوزی جانا به گناه او
بر سرّ بسی پنهان آگاه شدم اما
آگاه نگردیدم از سرّ نگاه او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.