راز سخن

شمارهٔ ۳

مخواه از دوستان ای دوست عذر کم‌نگاهی را

مخواه از دوستان ای دوست عذر کم‌نگاهی را
که هم چشم تو خواهد کرد آخر عذرخواهی را
نه خورشید است دارد داغ های او فلک بر دل
ز شب هر صبحدم می‌افکند داغ سیاهی را
شهادت بر جراحت‌های دل داد اشک و نشنیدی
بلی چرخ ست ناپرسیده می‌داد این گواهی را
ز اشک و چهره بردم سیم و زر وصلش نشد ممکن
به سیم و زر خریدن نیست ممکن پادشاهی را
ندانی حال دل تا ساعتی بر دیده ننشینی
نه طوفان دیده نه دریا چه می‌دانی تباهی را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.