شمارهٔ ۱
چشم ترم به آب رسانیده آب را
چشم ترم به آب رسانیده آب را
حاجت نشد به رفتن دریا سحاب را
وصل تو را زبخت سیه چون طلب کنم
از شب طلب نکرده کسی آفتاب را
بر رغم من بود که نقاب افکند به رخ
باید کشید منتی از من نقاب را
مقصود دل ز گریه فنا نیست و بس
از زخم نیست گریه بر آتش کباب را
مشکل اگر جهان حذر از اشک من کند
بیمی ز سیل نیست سرای خراب را
گیرم غمم به خواب گذارد چه سان دهم
جا در حریم عکس رخ یار خواب را
هرکس که آشنای تو بیگانه نیست
بیگانگی ز چشمم از آن است خواب را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.