شمارهٔ ۴۵۰
افسوس که آفتاب عمرم به زوال
افسوس که آفتاب عمرم به زوال
نزدیک رسید و دیده در خواب و خیال
بشناس دلا قیمت این عمر که هست
باز آمدن عمر، دگر باره محال
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.