راز سخن

شمارهٔ ٢٩۵

ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دی

ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دی
مرا چو دید که جز میل انزوا نبود
چه گفت گفت که چون روزگار میگذرد
ترا که وجه معاشی ز هیچ جا نبود
جواب دادم و گفتم که این مپرس از من
ازو بپرس که او بندهٔ خدا نبود
ترا که خدمت مخلوق میکنی نان هست
مرا که خدمت خالق کنم چرا نبود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.