راز سخن

شمارهٔ ٢٨٢

دشمنی دوسترویم افتادست

دشمنی دوسترویم افتادست
که ز هسیتش نیست خواهم شد
هر رهی کان گرفتم اندر پیش
گشت خر سنگ و بند راهم شد
بسکه زد رای ناصواب مرا
عرض عرض و مال و جاهم شد
بو که باری ز دست او برهم
بسلامت سر ار کلاهم شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.