شمارهٔ ۲۸۱
آبحیاتست یا لبان که تو داری
آبحیاتست یا لبان که تو داری
چشمه نوشست یا دهان که تو داری
در نظرم آفتاب سایه نشین است
زیر کله روی دلستان که تو داری
پسته دهن بسته زان بود که ندارد
چربی و شیرینی زبان که تو داری
مایه سودای ماست شعر سیاهت
در بر نازک چو پرنیان که تو داری
حسن تو گنجیست شایگانی و زلفت
مار سر گنج شایگان که تو داری
با تو چنانم که در میان من و تو
موی نگنجد جز آن میان که تو داری
ابن یمین را چو تیر خاک نشین کرد
از کجی ابروی چون کمان که تو داری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.