راز سخن

شمارهٔ ۱۰۹

جز رخ یار من بهار که دید

جز رخ یار من بهار که دید
چون قدش سرو جویبار که دید
چشمه آب خضر جز دهنش
معدن در شاهوار که دید
طرب افزای تر ز یاقوتش
باده لعل خوشگوار که دید
غیر دردانه بر بناگوشش
ماهرا زهره گوشوار که دید
شاخ سنبل بلطف طره او
کشته بر چین لاله زار که دید
چون من از عاشقانش گرم روی
گر چه هستند صد هزار که دید
دستش از پا فکند ابن یمین
دست کس را چنین نگار که دید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.