راز سخن

شمارهٔ ۱۱

زلف مشکین تو سرمایه سوداست مرا

زلف مشکین تو سرمایه سوداست مرا
لعل شیرین تو شور دل شیداست مرا
بی تو با خود نیم ای دوست ولیکن چه کنم
هست دشمن ز پس و پیش و چپ و راست مرا
دست من کوته و بالای تو سرویست بلند
کی رسد دست بدو این چه تمناست مرا
سرو آزاد ترا بنده شدم از دل پاک
لیک گفتن سخن راست چه یار است مرا
تا چه حالست مرا با تو که در دیده و دل
خال مشکینت سوادست و سویداست مرا
صفت رسته دندانت به صد لطف کنم
خود سخن در صفتش لؤلؤ لالاست مرا
شد روان صرف به بازار غمت عمر و نشد
در سر از عشق تو بنگر که چه سوداست مرا
جان و دل بودی و گفت ابن یمین بهر دلت
کین ستم بر همه تن هاست نه تنهاست مرا
از دلم خود اثری نیست ولی صورت جان
در رخ آینه سیمای تو پیداست مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.