راز سخن

شمارهٔ ۵

باشد از من باز کمتر غم جدا

باشد از من باز کمتر غم جدا
غم نشد زین خسته دل یکدم جدا
آب چشمم را نیارد کرد عقل
در هوای عارضش از دم جدا
بی رخ جانپرورش دارم دلی
همچو ریشی مانده از مرهم جدا
تا غریق بحر هجران گشته ام
چشمه چشمم نشد از نم جدا
بسکه امواج پیا پی میزند
کس نیارد کردنش از یم جدا
گفتمش جانا نپنداری مگر
من بکام از درگهت گشتم جدا
گفت کای ابن یمین پیش از تو نیز
گشت ناکام از بهشت آدم جدا
روزگار احبابرا چون روز و شب
در پی هم دارد و از هم جدا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.