راز سخن

بخش ۳۴ - غزل

حقا که نیابی از لبم کام

حقا که نیابی از لبم کام
ضایع چه کنی درین غم ایام
چون عود وجود خویشتن را
در مجمر غم چه سوزی ای خام
در طرۀ من مپیچ چون باد
کاشفته‌ترت کند سرانجام
ترک سر خویش بایدت کرد
گر در ره عشق می‌نهی گام
همچون تو مرا بسی است عاشق
افتاده به پای خویش در دام
گر ناله کنی ز شام تا صبح
ور گریه کنی ز صبح تا شام
کامی ز وصال من نبینی
زین کام طمع ببر به ناکام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.