راز سخن

بخش ۲۹ - غزل

در غصه هجر اگر بمیرم

در غصه هجر اگر بمیرم
حقا که دل از تو برنگیرم
جز سینه سپر نسازم ای دوست
گر غمزه تو زند به تیرم
تو خسرو کشور جمالی
من بنده عاجز فقیرم
از روی کرم بگیر دستم
کافتاده و بی‌دل و اسیرم
عشق رخت ای صنم بر آورد
از بخت جوان و عقل پیرم
ای سرو سمن‌عذار گل‌بوی
پیش قد و قامت تو میرم
عمری‌ست که در هوای مهرت
سرگشته چو ذرۀ حقیرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.