بخش ۱۹ - غزل
دردا که دلم اسیر غم شد
دردا که دلم اسیر غم شد
اندوه فزود و صبر کم شد
پشتم چو کمان ابروی تو
از بار غم فراق خم شد
مسکین دل مستمند زارم
دور از تو ندیم هر ندم شد
هم خستۀ غصۀ بلا گشت
هم کشتۀ محنت و الم شد
چون طبل نهان زند کسی کاو
در عالم عاشقی علم شد
کارم همه صبر و بردباریست
تا شیوۀ تو همه ستم شد
بر ابن عماد رحمتی کن
کز دست تو پایمال غم شد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.