راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۲۳

تَعالِ مَن بِکَ وجدی که من هوای تو دارم

تَعالِ مَن بِکَ وجدی که من هوای تو دارم
انیس قلب حزینی و جان برای تو دارم
کَفی بِخَدَّک وَردی چه جای لاله ی سیراب
کَذا و ایَّهُ وَردٍ که من به جای تو دارم
وَلی مُنیَ و هَواء طواف کعبه ی کویت
فَجِئتُ یابَک سَعیاً که من صفای تو دارم
إن اِبتَغَیتُ وَفاتی سر از وفات نپیچم
وإن رَضیِتَ بِرَاسی سر رضای تو دارم
وَ اِطَّلَعتُ بِحالی به های های بگریی
کما بِعِشقِکَ اَبکی و های های تو دارم
فَما تَطاوَلَ قلبی حدیث زلف درازت
وَ ما جَری بِدمُوعی ز ماجرای تو دارم
فِداکَ ابنِ حُسامٍ نثار کوی تو جانش
و کَیف اَقصِر عَنها که جان فدای تو دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.