راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۵

یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود

یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود
نام رخت برم همه عالم قمر شود
با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال
تاکی خیال کج زسر ما بدر شود
تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر
گر نه فضای سینه مرو را سپر شود
بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم
عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود
شرح فراق یار نوشتن مجال نیست
کز آب دیده صفحه ی طومار تر شود
ما ره به اختیار به مقصد نمی بریم
آری مگر عنایت او راهبر شود
هر نیک و بد که بر سر ما می رود قضاست
هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود
ابن حسام چشم به بهبود روزگار
مگشای و زان بترس کزین هم بتر شود
بگذر ز سر که در ره عشاق اگر ترا
کاری به سر شود هم از این رهگذر شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.