راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۳

جز خم زلفت دلم پناه ندارد

جز خم زلفت دلم پناه ندارد
جانب دل‌ها چرا نگاه ندارد
کیست که از تاب آن دو سنبل مشکین
همچو بنفشه قد دوتاه ندارد
مردمی کن که پیش چشم سیاهت
خانهٔ مردم چنین سیاه ندارد
سینهٔ چون مجمرم ز آتش هجران
جز نفس گرم من گواه ندارد
نامهٔ دردم به دست باد سپردم
لیک صبا بر در تو راه ندارد
دل به سوی میکده پناه ازآن برد
بیش سر درس خانقاه ندارد
ز ابن حسام از چه روی زلف تو پیچید
داغ تو دارد جزین گناه ندارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.