شمارهٔ ۳۵۴
دردیست غم عشق که درمان نپذیرد
دردیست غم عشق که درمان نپذیرد
بگذار مریض تو باین درد بمیرد
ناچار رسد مرگ بنی نوع بشر را
هر کس بود از حلقه عشاق بمیرد
بنمای بناصح خم زلفین چلیپا
تا خرده بسودا زدگان تو نگیرد
مجبول طبیعت بودش عشق حکیما
عاشق نتواند که نصیحت بپذیرد
آشفته و قلاشم و سر حلقه او باش
پرهیز بکن کاتش ما در تو نگیرد
زحمت چه بری کاتب اعمال که درویش
دامان علی را بصف حشر بگیرد
از جرم دو عالم چه غم ار بر تو نویسند
ایزد ز علی تا که شفاعت بپذیرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.