راز سخن

شمارهٔ ۳۰۹

مؤذن میخانه زد بانگ صبوح

مؤذن میخانه زد بانگ صبوح
بر کف ساقی است مفتاح فتوح
خرقه تن چند باشد بارجان
خرقه را بگذار و بستان راح روح
آنچه من دیدم زچشم خویش دوش
کی زطوفان دیده در یکعمر نوح
شب نشینان خمار عشق را
نیست درد سر بامید صبوح
از شهیدان غمش آشفته گفت
قال بشر هم به ریحان و روح

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.