راز سخن

شمارهٔ ۲۵۲

نقش رخ یار سرو قامت

نقش رخ یار سرو قامت
بر دل بنشست تا قیامت
کی سود کند مرا نصیحت
سودا ننشیند از ملامت
گشتیم بپا و سر جهان را
کردیم بکوی تو اقامت
هر کار که کرده ایم جز عشق
حاصل نشدش بجز ندامت
مگریز زعشق عافیت سوز
کو آفت دین شد و سلامت
شاید شوم ار علم برندی
کز عشق تو باشدم علامت
آشفته بکوی میکشان رو
وز پیر مغان بجو کرامت
آن صاحب رتبه سلونی
آن والی کشور امامت
از شیخ طمع ببر که هرگز
ناید زلئیم جز لئامت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.