راز سخن

شمارهٔ ۲۰۰

من بخود مشغول و یار از دست رفت

من بخود مشغول و یار از دست رفت
چون کنم یاران که کار از دست رفت
روزگارم صرف شد در انتظار
تیغ برکش روزگار از دست رفت
عقل و دین و صبر و هوشم بد دریغ
عشق آمد هر چهار از دست رفت
باز پس ناید دگر زان چین زلف
دل که ما را چند بار از دست رفت
دل ندادم تا که بودم اختیار
چون کنم چون اختیار از دست رفت
تا که با پیمانه شد عهد و قرار
عهد و پیمان و قرار از دست رفت
هست آشفته علی چون یار دل
از چه میگوئی که یار از دست رفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.