راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰

هر جای که بدخاک بسربیختم امشب

هر جای که بدخاک بسربیختم امشب
تا طرح سر کوی تو را ریختم امشب
چون حلقه کعبه که درآویخت بخانه
خود را بدر قصر تو آویختم امشب
در خلوت انس تو پریزاد کشم رخت
از دیو و دد و خلق چه بگریختم امشب
چون مرغ شب آویز بزلف تو زنم چنگ
تا رشته زاغیار تو بگسیختم امشب
تیغ دو زبان علی آشفته عیان کرد
تیغ قلم تیز که آهیختم امشب
از غمزه فتان و سر زلف تو دیدم
این فتنه که در بزم برانگیختم امشب
گویند نهان شد گهر پاک تو در خاک
زان هر چه بود خاک به سر بیختم امشب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.