راز سخن

شمارهٔ ۹۴

گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانت

گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانت
جان من است آن لب امشب بیار بر لب
از سرو و گل چو خواهی امشب که هست در بر
مهر وی سر و قامت مشکبوی سیم غبغب
از تاب جعد مویت وز آفتاب رویت
یک دل هزار سودا یک جان و یک جهان تب
زان لب بگو حدیثی تا نیشکر نکارند
برقع فکن که پوشد رخساره ماه نخشب
می‌گفت سبزه خط با آهوان چشمت
هٰذا نَباتُ خِضرٌ یَرتَع بِها و یَلعَب
آشفته وار امشب برگو مدیح حیدر
از آن دهان شیرین کاین است عین مطلب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.