شمارهٔ ۱۲۳۲
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی
مصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی
هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت
کدام سینه که از ناوک نظر نشکستی
زدام زلف چو رستی اسیر حلقه خطی
تو را گمان بود ایدل که از کمند بجستی
تو از مژه چکنی منع اشک دیده گریان
به بیهوده ره سیلاب را بخس چه ببستی
بملک نیستی آن رند مست حکم روا شد
که اولین قدمش پا نهاده بر سر هستی
بکشتگان زسر رحمت ار گذر کنی اول
به بسملی بگذر کش به تیر غمزه بخستی
متابعان هو کامجوی و بوالهوسند
زعاشقان نسزد غیر راستی و درستی
تو را که کعبه دل خانه خداست نزیبد
که در متابعت نفس شوم بت بپرستی
عجب مدار گر ایزد ببخشدش زعنایت
بیاد دوست گر آشفته کر رندی و مستی
بآستان علی چون پناه برده ای ایدل
مکن تو بیم که از حادثات دهر برستی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.