راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶۸

به یاد آب مجاور دلا در این فلواتی

به یاد آب مجاور دلا در این فلواتی
بود سراب گمان میکنی مقیم فراتی
صنم پرست بدل بر زبان صمد ز چه گوئی
به کعبه و به بغل در نهفته لات و مناتی
اجل ز مرگ خلاصت دهد کشی ز چه منت
عبث ز خضر تو ممنون دلا به آب حیاتی
مکن به فضل و هنر فخر ای حکیم زمانه
که اوست مایه حرمان و آن دگر فضلاتی
بجوی عز قناعت بهل تو ذل طمع را
که بیش و کم نشود چون که ثبت گشت براتی
ز شام تار منالی به روز وصل مبالی
مقرر است به خوان جهان عشا و غداتی
به بحر جرم تو آشفته سخت مانده غریقی
مگر که نوح ز طوفان دهد ز لطف نجاتی
تو نوح و عرصه امکان تمام بحر فنایت
که دست حق به صفات ای علی که مظهر ذاتی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.