راز سخن

شمارهٔ ۱۱۳۷

بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی

بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی
تا مگر از مکرمت دست بخونم کشی
بلبل اگر بر گلی نغمه سرا شد بباغ
روی تو گر بنگرد پیشه کند خامشی
دزد بود هوشیار در گذر کاروان
چشم تو ره میزند با همه بیهشی
از پی صید وحوش دام فکنده به ره
مرغ دلم میپرد تا تو بدامش کشی
در چمن ای شاخ گل با قد رعنا بچم
تا نکند سروناز دعوی گردن کشی
در بر روی تو گل پرده خود میدرد
پیش لبت غنچه را پیشه بود خامشی
شایدت آشفته وار حال دگرگون شود
از کف ساقی ما گر قدحی در کشی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.