راز سخن

شمارهٔ ۱۱۲۰

از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردی

از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردی
دل تاریک مرا سینه سینا کردی
گر سر قتل نداری تو زابرو و مژه
خنجر و تیر و سنان از چه مهیا کردی
خواهی ار کس نشناسد که تو خونخوار منی
ناخن از خون دلم از چه محنا کردی
با خیال لب ساقی چه غم از رنج خمار
نقل و می داشتی و عیش مهیا کردی
لب نهادی بلب ساغر زین رشک ببزم
لاجرم خون جگر در دل مینا کردی
شعله طور بود دلبر تو خود چو خسی
وصل او را زچه آشفته تمنا کردی
سرمه از خاک در میکده کردی زاهد
کور بودی زکجا دیده بینا کردی
خوردی از دست علی باده ی تو چند مگر
اهل صورت بدی و رخنه به معنا کردی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.