شمارهٔ ۱۱۱۷
بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقی
بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقی
که بود نشئه او تا به قیامت باقی
مستی می چو خمار آرد و هشیاری و رنج
مست شو مست ولی از لب و لعل ساقی
باده ی نوش که فانی کندت در ساقی
تاز مطرب شنوی نغمه انت الباقی
باده ی ریز بجامم همه لبریز زعشق
تا بشوئیم زدفتر سخن الحاقی
حنظل بادیه ات را همه شهد رطب است
زهر عشق تو بمسموم کند تریاقی
طلق محلوب ولای تو بتن مالیدم
تا که دوزخ نکند بر بدنم حراقی
توئی آن علت غائی علی خیبرگیر
که ببزم دل آشفته شدستی ساقی
بحسابم برس ای مفرده فرد وجود
نیست جز مهر تو دردفتر ما اطلاقی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.