راز سخن

شمارهٔ ۱۰۸۱

در کمندم فکنده صف شکنی

در کمندم فکنده صف شکنی
نقدم از کف ربوده سیمتنی
سخت بازو و عربده جوئی
صف شکن جان شکار راهزنی
غیر زلفش ندیده کس که کند
جا ببال فرشته اهرمنی
چند عاشق کشی کنی شیرین
بهر شهرت بس است کوه کنی
من نگویم که ماه در فلکی
من نگویم که سرو درچمنی
زآنکه از آن ندیده ام رفتار
زآنکه نشنیده ام از آن سخنی
گل شاداب گلشن جانی
ماه بزمی و شمع انجمنی
با رخ و زلف تو خطا باشد
که ببویند سنبل و سمنی
مگر ای زلف نافه چینی
مگر ای چشم آهوی ختنی
بنواز ای شمیم گلشن مصر
پیر کنعان ببوی پیرهنی
ما و من را بنه بکش می عشق
تا نماند بجای ما و منی
می عشقت که بخشد آشفته
جز علی یا حسین یا حسنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.