راز سخن

شمارهٔ ۱۰۷۱

داشت خمارم سر دیوانگی

داشت خمارم سر دیوانگی
ساقیم آورد می خانگی
گو ننهد پای در این سلسله
هر که ندارد سر دیوانگی
شمع جمالت چو تجلی کند
مهر و مه آیند به پروانگی
عقل به افسانه بخفت هنوز
عشق فسون‌ساز به افسانگی
من نکنم جز سخن آشنا
عشق نکوبد در بیگانگی
عقل نتابد خطر عشق را
عشق بود آفت فرزانگی
باده حلال است به فتوای عقل
لعل تو آید چو به میخانگی
ختم شد آشفته به رندیّ و عشق
پیر خرابات به مردانگی
شیر خدا کآدم و نوحش به حشر
فخر نمایند به هم‌خوانگی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.