راز سخن

شمارهٔ ۹۹۵

عاشقان را جز لب تو باده مستانه نه

عاشقان را جز لب تو باده مستانه نه
می‌کشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
گو در افکن کشتی عشاق را در شط می
در خور مستی مستان غمت خمخانه نه
هم طلبکارت برهمن هم هواخواه تو شیخ
دیده کس مأوای تو کعبه نه و بتخانه نه
گر جهان غواص خواهد بود در بحر وجود
بحر وحدت را بود دری چو تو دردانه نه
گر براندازی تو ای لیلا زرخ پرده بحی
همچو آشفته تو را مجنون بود دیوانه نه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.