راز سخن

شمارهٔ ۹۷۴

بیا که چون خم زلفت مشوشم بی تو

بیا که چون خم زلفت مشوشم بی تو
تو خوش به بزم رقیبان و ناخوشم بی تو
تو آتشی زده ای بر عذار از می غیر
چو زلف و خال نکویان در آتشم بی تو
اگر چه زهر مذابست بی تو مینوشم
و گرچه باده کوثر نمی چشم بی تو
ز بیم آنکه شود برق و آیدت ز قفا
گمان مدار که من آه بر کشم بی تو
بگفتمش که ز هجر تو من پریشانم
جواب داد که آشفته من خوشم بی تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.