راز سخن

شمارهٔ ۹۰۴

نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشان

نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشان
به خطا چه می‌پسندی که عبیر گردد ارزان
بسپهر بزم مستان بنگر بجام و ساقی
که گرفته با هلالی مهی آفتاب رخشان
سحرش خمار دارد دل و جان فکار دارد
نخوری فریب ایدل زسرود عیش مستان
چه کشی زرخ نقاب و بچمی بطرف گلشن
نسزد بماه جلوه نزید بسرو جولان
زشکنج زلفش آشفته تو داد دل گرفتی
که درو بماندی آنقدر که شده چو تو پریشان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.